تبلیغات
دلنوشته های نمین
 

برای خدا........

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
پنجشنبه 27 تیر 1392-12:28 ق.ظ

خدایا آنچنان کن که آنگونه سزاست و آنچنان بنویس ک به بزرگیت سزاست و آنچنان بپذیر که کوچکی ام در آغوش پر مهرت ، کوچکانه نلرزد.

اکا. نمین


ادامه مطلب


نظرات() 

گفته های نمناک

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
چهارشنبه 15 خرداد 1392-03:28 ب.ظ

می خواهم بدانی

این را که


اگر از پنجره


به ماه بلورین شاخه سرخ


پاییز کند گذر


بنگرم




اگر در کنار آتش

دست بر خاکستر نرم

برتن پر چروک هیزم سوخته زنم

همه چیز مرا به سوی تو می آورد

گویی هر آنچه هست

رایحه روشنی ورنگ

قایق های خردی اند

راهی جزیره های تو که چشم براه منند

اینک

اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی

من نیز تورا از دل می برم

اندک اندک

اگر یکباره فراموشم کنی

در پی من نگرد

زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام

اگر توفان بیرق هایی را

که از میان زندگیم می گذرند

بیهوده ودیوانه بخوانی

وسر آن داشته باشی

که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی

به یاد داشته باش

یک روز

در لحظه یی

دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید

در جستجوی زمینی دیگر.



اما اگر روزی

ساعتی

احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را

برای من ساخته اند

اگر روزی گلی

بر لبانت بروید در جستجوی من

آه عشق من زیبای خود من

در من تمام شعله ها زبانه خواهد کشید

زیرا در درونم نه چیزی فسرده است ونه چیزی خاموش شده

عشق من حیات از عشق تو می گیرد محبوبم

وتا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود

بی اینکه از عشق تو جدا شود.



نظرات() 

خرداد

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
جمعه 10 خرداد 1392-10:56 ب.ظ

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم..........

 





نظرات() 

این چه عشقیست؟

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392-08:50 ب.ظ

این چه عشقیست...

چه عشقیست که در دل دارم

من از این عشق... چه حاصل دارم

 

خرداد پر ماجرای نود و دوی شما آرام و با نشاط





نظرات() 

روز های سخت

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392-07:34 ب.ظ

این روز ها... چون می گذره.. خوشیم

اردیبهشت تان لبریز از مهر

اکا





نظرات() 

ای یار.....

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
شنبه 17 فروردین 1392-12:32 ق.ظ

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری
با دلم گفت نگاهت نگران می گذری

خبرت هست که دل از تو بریدم ،زین روی
دیده می بندی وچون بی خبران میگذری؟

گاه بشکفته چو گلهای چمن می آیی
روزی اشفته چو شوریده سران میگذری

ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را؟
که به ناز از بر صاحب نظران میگذری

بگذر از من که ندارم سر دیدار تورا
چه غمی دارم اگر با دگران میگذری؟

ای بسا ماه رخان را که در اغوش گرفت
خاک راهی که عروسانه از ان میگذری

ناز مفروش وازین کوچه خــــــــرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران میگذری

تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران میگذری!






نظرات() 

مثنوی سال نود و دو

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
سه شنبه 29 اسفند 1391-03:24 ب.ظ

این مثنوی حدیث پریشانی من است


بشنو که سوگنامه ی بیداری من است



امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام


بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام



گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد


بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مرد



گفتم مرو که تیره شود زندگانیم


با رفتنت به خاک سیه می نشانیم



گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد


بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد



وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است


معیار مهرورزیمان سنگ بودن است



دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است؟


اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است؟



این عشق نیست،فاجعه ی قرن آهن است


من بودنی که عاقبتش نیست بودن است



حالا به حرفهای غریبت رسیده ام


فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام



حق با تو بود از غم غربت شکسته ام


بگذار صادقانه بگویم ، که خسته ام



بی زارم از تمام رفیقان نا رفیق


اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق



من را به ابتذال نبودن کشانده اند


روح مرا به مسند پوچی نشانده اند



تا این برادران ریا کار زنده اند


این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند



یعقوب درد می کشد و کور می شود


یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود



اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند


منصور را هر آینه بر دار می زنند



اینجا کسی برای کسی کس نمی شود


حتی عقاب در خوره کرکس نمی شود



جایی که سهم مرگ بجز تازیانه نیست


حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست


ما می رویم چون دلمان جای دیگر است


ما می رویم هر که بماند مخیر است



ما می رویم گرچه ز التاف دوستان


در جای جای پیکرمان زخم خنجر است



دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش


در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است



ما می رویم مقصدمان نا مشخص است


هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است



از سادگی ست گر به کسی تکیه کرده ایم


اینجا که گرگ با سگ گله برادر است



ما می رویم ، ماندن با درد فاجعه است


در قرف ما نشستن یک مرد فاجعه است



دیریست رفته اند امیران قافله


ما مانده ایم قافله پیران قافله



اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست


باید شتاب کرد مجال درنگ نیست



بر درب آفتاب پی باج می رویم


ما هم بدون بال به معراج می رویم

 





حروف الفبا

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
پنجشنبه 3 اسفند 1391-01:28 ق.ظ

رفتم... رفتنم... فکرتو... کمتر بکنه

انگار همه کسانی که از مسیرم رد می کنم به تعداد حروف الفبا رسیده اند... نه من حال هیچ اسمی را ندارم...بازم دلم گرفته... در این نم نم نمین...

چه حالی داریم امشب.... من و خاطرات تنهایی دلم...............

خداحافظ همه دوستان... من هنوز عاشق اویم....

رفتم ولی قلبم هنوز... هواتو داره شب و روز...

رفتی ولی... دلت.. هر شب مهمونه منه

خداحافظ

 





نظرات() 

بهانه

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
جمعه 27 بهمن 1391-12:46 ق.ظ

دیگر هوای نوشتن ندارم

....

و چگونه می توان تفسیر کرد این طراوت وصل را؟ چگونه می توان ترجمه کرد الفاظ قلبم را؟ چگونه؟ چگونه؟...

... هرچند کنارم نیستی اما انگار زخم های عاشقی ... از وجود یادت خبری نمک آلود می آورند... کسی به انتهای عشق تو در قلبم نخواهد رسید...

تو منتهای ایده آل من از زیستنی.





نظرات() 

آسمان مال من است

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
دوشنبه 16 بهمن 1391-07:34 ب.ظ

هرچقدر هم که بالا رفته باشی... باز هم آسمانت آبیست.. پرواز یعنی من! یعنی بال و پری که بعد از رفتنت گرفتم... هرچقدر هم که بالا باشی... اسمان مال من است.. و تو چه اندوهانه به پرواز نگاه می نمایی...



نظرات() 

هنوز..

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
یکشنبه 1 بهمن 1391-02:41 ق.ظ

هنوزم پر میکشه دل.... واسه ی به تو رسیدن!



نظرات() 

از تو.......... نشد گذشت

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
سه شنبه 26 دی 1391-02:54 ق.ظ

رو به افق ایستاده ام... من فقط یک خورشید را باور داشته ام، باورم کن

اکا





نظرات() 

نگاه

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
دوشنبه 18 دی 1391-02:48 ق.ظ

تورا از  پشت یک تنهایی نمناک و بارانی صدا کردم....

نگاهم کن





نظرات() 

ترنم یک کوچ

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
شنبه 16 دی 1391-01:53 ق.ظ

اینجا هنوز بوی آن بارانی که با هم در زیر آن خیس بودیم باقی هست... اینجا هنوز به ترنم خیسی اشک های خداحافضی امان مطلب باقیست... تو در آن سوی دنیا.. من در این سوها... راستی ممنونم... ممنون از زلالی گفتار... ممنون از سپیدی موهایم... ممنون از در  و همسایه و حدیث عاشقی ام به وجودت... که مرا آن نگاه پاکت کشت... مرا آن خمار خواب آلود چشمت کشت... مرا آن تلاش نگاه هایم برای دیدن عمق احساست کشت... اما هنوز زنده ام به لطف دستانت... خدا را شکر



نظرات() 

تصور من از بهشت

نوشته شده توسط :مهندس محمدی
سه شنبه 5 دی 1391-10:34 ب.ظ

به نگاهت سوگند... امروز از خاطرم گذشتی... و تمام تنم لرزید... نه اینکه دوستت دارم... بلکه بخاطر این که حس کردم بین تو و خدا و نیمه همراهم در بهشت، رابطه ای هست... رابطه ای که مرا به تو مجذوبم کرد.. تو خبر نداشتی از انچه چشمانت شبیه کیست... و من هم خبر نداشتم که تو شبیه آن همراهی هستی که هر کس در بهشت با خود خواهد داشت. نه من خیال نمی کنم، این عین واقعیت است... تو مثل خدا بزرگ و زیبا... دور و در نزدیک... هم در قلبمی هم در یاد... به خودت قسم که عشق هیچ انسانی به عظمت تو برایم نیست... شایدم که تو از جنس انسان نیستی.. آه من چه می گویم جز اعترافات قلبم را... که بسان حقیقتم بر لب جاریست... ای در زیبایی خود پیچیده و سفر کرده... مرا رد کن بی آن که از گرمی گفتارم خبر دار شوی... مرا رد شو بسان باد به سوسوی کاه های کلبه ی عمرم... بسان ابر بر بلندای حیران... شبیه لبخند کودک در آغوش پر مهر یک مادر... چو عطر یاد یار در آغوش یک دلدار... برای عشق برای اثبات اینکه من هردم به اینکه تو خوشبختی... دلم شاده...

من در آن سوی این دنیا... در بهشت آرزوهای یک رویا... به انتظار حضورت نشسته ام... این تمام هستی احساسم است از تورا دوست داشتن.

اکا





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:


aka2u@yahoo.com


AKA NAMIN





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox